صدایی پرطنین تر از سکوت...
فریادی خاموش تر از اشک...
نگاهی پر فروغ تر از خورشید...
جام لحظه هایم را پر می کند...
و من انگار خالی می شوم از خودم !
BBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBB
آدمی آشناتر از خودم روبرویم ایستاده...
بیشتر از خودش و کمتر از خودم می شناسمش!
حسی غریب تر از عشق و آشناتر از بغض، تسخیر می کند قلمرو این دل را!
باز جان می گیرد انگار حسی غریب!
BBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBB
بهتر از او نشناخته ام... نمی شناسم !
فرشته ی مهربانی است که خود را ابلیس می داند!
اما پرهیز می کرد این ابلیس از دوزخ عشق من!
و من...
و من اکنون می سوزم در شعله های حسرت...
حسرت از آتشی که او شاید برافروخت و من دامنش زدم!
BBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBBB
نمی دانم... نمی دانم آیا باز جاده های سرنوشت، آنقدر مهربان خواهند بود که روزی ما را به هم برسانند یا نه؟!
اما خوب می دانم که در ناکجا آباد عمرم...
روزی دورتر از فردا...
زمانی آشناتر از دیروز...
به انتظارش می ایستم... شاید باز هم بر دو راهی دیگری از سرنوشت!