|
وروجک
تصاویر ،شعر
خدایا دلم گرفته خدایا با کی حرف بزنم به دوست گفتم چاقوی برداشت قلبم را از سینه درآورد به مجنونم گفتم پشت برمن کرد یا رب به تو گویم تو دستم گیر با هرکس حرف زدم سنگی برداشت دلم شکست با هر کس حرف زدم روزی بر علیه خودم شود خدایا بشنو صدای فریادم رو که تواین دنیا تنهای تنهام بی کسی بی یار بی......................... زیر بارون راه نرفتی تابفهمی من چی میگم
پنجشنبه 6 آبان ماه سال 1389 :: 12:01 :: نویسنده : بهاره
بار سفر روبسته ام دارم می رم به ناکجا دارم میرم به یک سفر به جادهای بی انتها توجاده ای که یک سرش منم با ارزوی تو تو جاده ای بی انتها منم به جستجوی تو تو جاده ای که یک سرش تو هستی و نگاه تو تو جادههای ارزو دارم مرم به راه تو پنجره های قلبم من واشده به روی تو راهو به من نشون بده تا برسم به سوی تو این سر جاده ها منم اون سر جاده ها تویی نشو نیتو به من بده که مقصدم فقط تویی پنجشنبه 6 آبان ماه سال 1389 :: 11:57 :: نویسنده : بهاره
همه می پرسند « چرا شکسته دلت ؟ مثل آنکه تنهایی ؟ ... چقدر هم تنها !پاسخ یک دریا را در قطره نمی توان پیدا کرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمی شود جستجو کرد .... حرفهای ساده من چقدر در هزارتوی ذهن پیچیده می شود ؟ مگر ساده تر از این هم می توان صحبت کرد ؟! من از قله نمی آیم ... دره هم جای من نیست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد همیشه فرار می کند... جاده ترک برداشته است از استواری من ... من کوله بار خویش را بسته ام . پنجشنبه 6 آبان ماه سال 1389 :: 11:50 :: نویسنده : بهاره
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم. در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود. در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند. در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن. در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می سازد. در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم. در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند. در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است. در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب. در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید. در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد. در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است. در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود. در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .
کاش میشد هیچ کس تنها نبود کاش میشد دیدنت رویا نبود گفته بودی با تو می مانم ولی... رفتی و گفتی و اینجا جا نبود سالیان سال تنها مانده ام شاید این رفتن سزای من نبود من دعا کردم برای بازگشت دست های تو ولی بالا نبود باز هم گفتی که فردا میرسی کاش روز دیدنت فردا نبود
پنجشنبه 6 آبان ماه سال 1389 :: 11:46 :: نویسنده : بهاره
تو این زمونه شده غم برای من لباس تن خیلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه... خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی... خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری... خیلی سخته که روز تولدت، همه بهت تبریک بگن، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای... خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی، بعد بفهمی دوست نداره... خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی، اما اون بگه : دیگه نمی خوامت! در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم: |
منوی اصلی موضوعات آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندها صفحات وبلاگ لوگو
آمار وبلاگ تعداد بازدیدکنندگان: 8820
|
|||||